شمارهٔ ۲۶ - داستان غم فزا
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
باز بر جان عشقم آتش برفروخت
خانه عقل مرا یکسر به سوخت
عشق آمد عقل کرد از وی فرار
می دویدم هر طرف دیوانه وار
عشق زد بر جان افگارم شرر
می دویدم هر طرف اسیمه سر
شد دلیل راه من عشق از وفا
برد یکسر تا به دشت کربلا
یادم آمد آن زمان کز صدر زین
شاه دین افتاد بر روی زمین
ساعتی آن تشنه لب بی هوش بود
از شراب عشق حقمدهوش بود
ذوالجناح آن مرکب خاص حسین
بود گرم جست و خیز و شور و شین
ابن سعد آن بی حیای بد سیر
گفت با آن کوفیان خیره سر
کاین فرس را زود بر چنگ آورید
تا بریمش ارمغان بهر یزید
خیل دشمن ناگهان از چارسو
حمله ور گشتند بهر اخذ او
دم علم کرد آن سمند باوفا
حمله ور شد بر گروه اشقیا
کوفیان را می ربود از صدر زین
می زد از خشم آن تکاور بر زمین
زان گروه بی حیا ننمود پشت
تا چهل تن زان لعینان را بکشت
بعد از آن آمد به بالین حسین
اشک خونینش روان از هر دو عین
یال و کاکل را ز خونش کرد رنگ
کرد بر بالین او قدری درنگ
پس به امر آن امام رهنما
شد شتابان رو بسوی خیمه ها
آن سمند باوفای ناامید
می دوید و شیهه از دل می کشید
از صدای شیهه آن خسته دم
پیشبازش آمدند اهل حرم
مرکبی دیدند زینش واژگون
یال او از خون راکب غرق خون
ذوالجناح اندر میان مانند شمع
دورا و پروانه سان گشتند جمع
هر یکی از اسب با اشک دو عین
پرسشی می کرد از حال حسین
آن یکی می گفت چون شد صاحبت
ای نکو مرکبکجا شد راکبت
دیگری می گفت ای فرخنده بال
بود در میدان حسینم در چه حال
پس سکینه با دو چشم پر ز آب
کرد با آن اسب بی صاحب خطاب
ذوالجناها باب غمخوارم چه شد
آن ضیاء چشم خونبارم چه شد
ذوالجناها کوشه مهر افسرم
از چه ناوردی تو او را دربرم
ذوالجناها واژگون زینت چراست
صاحب با عز و تمکینت کجاست
ذوالجناها گو تو شبل بوتراب
تشنه لب جان داد یا نوشید آب
یال از خون که رنگین ساختی
در کجا باب مرا انداختی
این بگفت و از سخن خاموش شد
دست غم بر سر زد و بی هوش شد
شهربانو با دو چشم اشکبار
در حرم بنشسته با حال فگار
آمد از خیمه برون با اضطراب
لرز لرزان پا نهاد اندررکاب
گفت ای زینب حلالم کن حلال
که مرا آمد زمان ارتحال
کرد زینب شهربانو را صدا
کی عروس مادرم خیرالنسا
از حسینم دل چرا برداشتی
جسم او را بر زمین بگذاشتی
بر سر نعشش نکردی جامه چاک
پیکر او را تو نسپردی به خاک
رفت و ما را پریشان ساختی
از فراقت دیده گریان ساختی
بود امیدم که اندر راه شام
همزبان باشی تو با من صبح و شام
در مصیبت ها مرا یاری کنی
عابدینت را پرستاری کنی
رفتی و هجرت مرا از پا فکند
تو رها گشتی من افتادم به بند
شهربانو با دو چشم اشکبار
گفت ای بی بی مرا معذور دار
من نخواهم رفت از این سرزمین
لیک مامورم به امر شاه دین
این بگفت و خونش ازرخ می چکید
وز نظرها چون پری شد ناپدید
رفت رفته طی منزل می نمود
رفت آنجا که امامش گفته بود
ترکیا این داستان غم فزا
کی رود از یاد تا روز جزا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş