شمارهٔ ۹۲ - دشت بلاخیز
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
برادر جان مگر رفته به خوابی
که زینب را نمی گویی جوابی
برایت درد دل تا کی شمارد
چه خواب است اینکه بیداری ندارد
ولی حق داری ای جان برادر
که میدانم نداری در بدن سر
چرا ازتن جدا گشته سر تو
چرا صد پاره گشته پیکر تو
به همراه تو از شهر مدینه
در اینجا آمدم ای بی قرینه
فلک آواره کرد از خانمانم
فراقت زد شرر برجسم و جانم
تو چون رفتی از این دنیای فانی
نخواهم بی تو دیگر زندگانی
امان از درد بی درمان زینب
اجل کو تا بگیرد جان زینب
پس از تو کوفیان بردند یکجا
تمام هستی ما را به یغما
چه ظلمی کوفیان با ما نمودند
عجب مهمان نوازی ها نمودند
تو را لب تشنه سر از تن بریدند
تن پاکت به خاک و خون کشیدند
زدند آتش سراسر خیمه ها را
به بازو ریسمان بستند ما را
تو و این کوفه این دشت بلا خیز
من و شام خراب محنت انگیز
تو باش اینجا مصاحب با جوانان
من اندر شام غمخوار یتیمان
تو و این نوخطان نورسیده
من و این مادران داغدیده
تو اینجا باش با عباس و اکبر
من و کلثوم و لیلای مکدر
برادر جان تو اینجا باش آرام
خداحافظ که من رفتم سوی شام
برادر جان در این دامان مقتل
تو باش و ساربان پست و بجدل
از این آتش که ترکی را به جان است
زغم سوز نهان او عیان است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş