شمارهٔ ۷۱ - محرم راز
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
راز عشق تو با که گویم باز
که مرا جز تو نیست محرم راز
از تو گر جمله ناز هست و عتاب
نیست از من به غیر عجز و نیاز
ای که بر رخش عزتی تو سوار
از بر ما بر این شتاب متاز
چند دایم به خویش پردازی
چند روزی به حال ما پرداز
جان فدا سازمت به شکرانه
که ببینم به کام خویشت باز
هر چه روزم به هجر رفت به شام
عمر کوته شد و امید دراز
دست از دامنت رها نکنم
گر کنی صد هزار عشوه و ناز
این جفاها که می کنی تو به من
نکند با کبوتری شهباز
بخت آخر نصیب ترکی کرد
یار دشمن نواز و دوست گداز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş