شمارهٔ ۷۰ - رایحهٔ مشک
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
شورچه شرابی ست که بر سر زده ای باز
جامی مگر از باده اخگر زده ای باز
ساغر زده رسوا شود از خفتگی چشم
از چشم تو پیداست که ساغر زده ای باز
جامی زده ای باز از آن آب چو آذر
بر جان من سوخته آذر زده ای باز
پیداست که داری سر خون ریزی عشاق
زین دست که بر قبضه خنجر زده ای باز
با کس اگرت نیست نگارا سر کشتی
پس چیست که دامن به کمر بر زده ای باز
دیروز ز هر روز فزون می زده بودی
امروز ز دیروز فزونتر زده ای باز
هر تیر جفایی که تو را بود به ترکش
بر جان من خسته مضطر زده ای باز
از باد صبا می شنوم رایحه مشک
یا شانه بر آن زلف چو عنبر زده ای باز
بوی سر زلفین تو یا بوی عبیر است
یا روغنی از غالیه بر سر زده ای باز
ترکی اگرت رام شد آن اهوی وحشی
هشدار که خود را به غضنفر زده ای باز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş