شمارهٔ ۴۱ - شرط دوستی
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
روز نخست دل به تو دادم عبث عبث
داغ غمت به سینه نهادم عبث عبث
دیدم کمند زلف خم اندر خم تو را
دانسته در کمند فتادم عبث عبث
دل بر تو بستم از سر شب تا به صبحدم
از دیده راه اشک گشادم عبث عبث
هر شب ز هجر روی تو بی داد می کنم
روزی نمی رسی تو به دادم عبث عبث
من شرط دوستی به تو آرم به جا و تو
بستی کمر چرا به عنادم عبث عبث
دانم که هیچ وقت تو یادم نمی کنی
اما نمی روی تو زیادم عبث عبث
باشد که بینمت چو از این کو چه بگذری
در راه انتظار ستادم عبث عبث
نبود به غیر وصل تو در دل مرا مراد
دانم نمی دهی تو مرادم عبث عبث
ترکی زمان صحبت جانان نمی رود
تا عمر باقی است زیادم عبث عبث
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş