شمارهٔ ۹۶ - تاب آفتاب
ت ترکی شیرازی
0
Altın Yaprak
گفت سکینه غمم حساب ندارد
چشم من امشبخیال خواب ندارد
درد یتیمی ز کف ربوده توانم
وای برآن کودکی که باب ندارد
اصغرم ای عمه جان چو سایر شبها
چون شده امشب که اضطراب ندارد
با پدرم گو بیا به سایه خیمه
پیکر تو تاب آفتاب ندارد
عمه بر این قوم دون بگو که سکینه
بازوی او طاقت طناب ندارد
خصم ستمگر زند مرا ره کین
رحم به دل خوفی از عقاب ندارد
دشت ز نامحرمان پر است و ندانم
عمه چرا مادرم نقاب ندارد
شیر به پستان ز قحط آب در این دشت
مادر غمدیده ام رباب ندارد
نظم تو ترکی ز چشم اهل مصییبت
خون به چکاند اگر که آب ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş