شمارهٔ ۱۵۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بی فکر تو ناپاک دل از لوث جهان است
بی ذکر تو دل خانه بی آب و روان است
از ما سخن خال و خط امروز بود زشت
حرف گل رخسار گل شمع زبان است
برخیز که آمد به سرت مرگ سبکخیز
هرچند که بر خاطرت این حرف گران است
جز فتنه نزاید چو زبان شد بسخن جفت
شور و شر عالم همه فرزند زبان است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş