شمارهٔ ۱۷۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بربند میان وقت کنارت ز میان هاست
زان لعل بها یافت که در مخزن کان هاست
عزلت نه همین روی نهفتن ز جهانست
خوش گوشه نشینی که نه حرفش به میان هاست
هر پرده دل از سخنی گشته مکدر
دل نیست قلم پاک کن کلک زبان هاست
گر بر تن و جان نیش زند مار بیابان
بر دل زند آن مار که در کام و دهان هاست
دارم سپر از آب رخ خویش وگرنه
هر سو به من از طعن کجان راست سنان هاست
ز اقبال جهان ای دل غافل به حذر باش
رو کردن دولت به تو چون پشت کمان هاست
این کبر و غروری که در ارباب کمالست
واعظ زده خوش مفت که از هیچ مدان هاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş