شمارهٔ ۱۸۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
گفتمش آن آتش است گفت که نیروست روست
گفتمش آن دود چیست گفت که آن موست موست
من که بملک جهان ندهم یک موی او
دل بجهان چون دهم در دل من اوست اوست
چون شود او جلوه گر در قدم سرو او
جان من آب است آب جسم منش جوست جوست
آنکه شود پردگی مغز بود مغز مغز
وآنکه بود خودنما پوست بود پوست پوست
شرم بود همچو آب در گهر آدمی
هست بها در حیا آب چو در روست روست
کس نپسندد ترا زآنکه توی خودپسند
گر تو به خود دشمنی خلق بود دوست دوست
پا ننهد یاد دوست در دل پرکبر و ناز
دل چو شود خاکسار یار مرا کوست کوست
سیم و زر و ملک و مال دشمن جان تواند
با تو کسی نیست نیست غیر غم دوست دوست
چشم سیه مست او گر گزدش دور نیست
واعظ بی دل کباب ز آتش آن خوست خوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş