شمارهٔ ۲۵۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بی غم عالم دمی بر اهل دولت نگذرد
نیست غم گر هر دمی از ما به عشرت نگذرد
بسکه خاک کلبه من تشنه مهمان بود
سیل ازین ویرانه بی قصد اقامت نگذرد
تندخو را صرفه نبود کاوش افتادگان
تند باد از خاک هرگز بی کدورت نگذرد
بکری این وقت و ساعتهای مینا کار چند
جهد کن این وقت و ساعتها به غفلت نگذرد
چشم آن دارم که بخشندم به آب روی تو
زودباش ای گریه پا بردار فرصت نگذرد
میتوانی عذرخواهم گشت فردا پیش حق
شاید از روی تو ای رنگ خجالت نگذرد
سربسر در معصیت بگذشت این عمر عزیز
یک دو روزی مانده از بهر ندامت نگذرد
بسکه یاران راست در دلها ز یکدیگر غبار
صحبتی امرو هرگز بی کدورت نگذرد
کی بود پاکیزگی دروی ز چرک احتیاج
از سرایی کاب باریک قناعت نگذرد
زندگی واعظ سراسر پیش عاقل یک دمست
حاضر دم باش کان یکدم به غفلت نگذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş