شمارهٔ ۳۰۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
آنانکه از شراب تو مدهوش گشته اند
از یاد خویش جمله فراموش گشته اند
از تیر حادثات نترسند آن کسان
کز دلق پاره پاره زره پوش گشته اند
از پشت خم برای بغل گیری اجل
پیران ز پای تا به سر آغوش گشته اند
مستان حق ز باده اندیشه جهان
هشیار گشته اند که بیهوش گشته اند
آنان زیاد دوست توانند دم زدن
کز خاطر زمانه فراموش گشته اند
واعظ نشاط بندگی حق ز کس مجوی
دلها بمرگ خویش سیه پوش گشته اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş