شمارهٔ ۳۵۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
کارها در آب و خاک فقر وارون می شود
سرو اگر کارند اینجا بید مجنون می شود
گر چنین از شوق پابوس تو می بالد به خود
زلف آخر مصرع آن قد موزون می شود
گر خیال آن دهان از دل نیاید در نظر
در میان دیده و دل بر سرش خون می شود
هر نظر با دلبری باشد سرکار دلم
بس که حسن ماه من هر لحظه افزون می شود
نیست اشک لاله گون کز شوق دیدارش نگاه
تا به مژگان می رسد چون من دلش خون می شود
گر تهیدستی نه واعظ مایه دیوانگی ست
چیست باعث کز درختان بید مجنون می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş