شمارهٔ ۳۵۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
ای که پرچین جبهه ات از حرف مردن می شود
خانه از مرگ تو فردا پر ز شیون می شود
ای که با نام کفن خود را نسازی آشنا
این قبا آخر تو را پیراهن تن می شود
طالع فیروز خواهی مهربانی کن بخلق
چرب نرمی بر چراغ بخت روغن می شود
می کنی تا ساز برگ عیش وقت رفتن است
می رود تا واشود گل وقت چیدن می شود
تیره روزان کار خود سازند در شب های تار
در دل شب ها چراغ شمع روشن می شود
در جوانی ها به هوش آور نه ده روز دگر
تا تو می آیی به خود هنگام رفتن می شود
تیره روزی اهل بینش را بود عین صفا
خانه چشم از چراغ سرمه روشن می شود
مانع آفات واعظ احتیاط است احتیاط
پای تا سر چشم بودن بر تو جوشن می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş