شمارهٔ ۴۲۵
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
پیری آمد نه جوانیست دگر از ما خوش
چون گل شمع بود بر سر ما گل ناخوش
وقت پیری نگه گرم بخوبان خنک است
سیر گلشن نبود فصل دی و سرما خوش
خوش فشانده است ز آلایش کثرت دامن
چه عجب خاطر غمگین شود از صحرا خوش
نیست دنیا بجز از خانه پر مرداری
چون در آن کرده تو پاکیزه طبیعت جاخوش
دو سه روزیست حیات تو و ناخوش آن هم
بگذران ناخوشی این دو سه روز اما خوش
غم درویش بود آنکه توان تنها خورد
خوردن نعمت الوان نبود تنها خوش
واعظ امروز بهر ناخوش و خوش خوشدل باش
کآنچه ناخوش بود امروز بود فردا خوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş