شمارهٔ ۴۲۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
منم شب ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دل
حذر کن شمع من تا برنخیزد آه سرد دل
به جز نوشیدن خون جگر بر خار غم خفتن
ز من گر راست می پرسی ندیدم خواب و خورد دل
دل من سوز اگر جز میل تو کرده است یا گفته
که من ناراضی ام ای جان ز گفتگو و کرد دل
مرا در دل غباری هست که می آید از آن دلبر
خیالش گوییا اول به دامن رفت گرد دل
عجب منصوبه ای افتاد ما را آنکه چشم او
به شکل کعبتین غلتید و از ما برد نرد دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş