شمارهٔ ۴۵۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بگذشت زندگی همه در انتظار مرگ
اما چه زندگی که نیامد بکار مرگ
عینک بدیده نیست مرا نور چشم من
چشمم چهار شد بره انتظار مرگ
بر خاست گرد پیریم از شاهراه عمر
معلوم شد که میرسد اینک سوار مرگ
از بهر دورباش حواسم ز راه او
گردیده پیریم ز عصا چوبدار مرگ
با هر دو پا بدام فتادم چو قد خمید
پشت دو تاست خم کمند شکار مرگ
بردیم مرده مرده بسر بسکه زندگی
امروز نیستیم غریب دیار مرگ
زین پیش جنس مرگ چنین رایگان نبود
برداشت دوریت ز میان اعتبار مرگ
آسوده ز اضطراب معیشت نمی شود
با خویشتن کسی ندهد تا قرار مرگ
واعظ مرا نه پشت خم از ضعف پیری است
قد کرده ام دوتا که روم زیر بار مرگ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş