شمارهٔ ۵۰۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چون کند پیری ستم یاد جوانی می کنیم
ما به عمر رفته اکنون زندگانی می کنیم
وقت رفت گشته باید وام دل ها باز داد
زین سبب با دوستان نامهربانی می کنیم
مانده ته مینایی از درد و شراب زندگی
یک دو روزی نیز با آن کامرانی می کنیم
می کند اکنون ز ما گل آرزوها رنگ رنگ
ما بهار خویشتن را در خزانی می کنیم
گشته تن خالی ز مغز و در تلاش دولتیم
آشنایی با هما در استخوانی می کنیم
پنبه سان شاید که در گیرد دل نرمی ز ما
با دل سختی چو سنگ آتش فشانی می کنیم
بیشتر وا می کنیم از بهر این غداره جا
ما که پهلو خالی از دنیای فانی می کنیم
پهلوانی نیست واعظ کوه را برداشتن
دل چو برداریم از خود پهلوانی می کنیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş