شمارهٔ ۵۰۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چنان زشتم که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم
اقامت چون توان کردن چو آمد نوبت پیری
درین میدان قد خم گشته چوگانست و من گویم
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
که تنگی میکند بر تن لباس نقش پهلویم
ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس
تپیدن های دل هرچند زد دستی به پهلویم
چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ
که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş