شمارهٔ ۵۰۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
بهرزه سلسله بر هم نمی زند آن زلف
به جمع کردن دل می کند پریشان زلف
که ضبط دل کند اکنون که با کمال غرور
دو اسبه تاخته در دلبری به میدان زلف
سیه گلیمی چون من چه گل تواند چید
که آتش از رخ او می برد به دامان زلف
برای شورشم اسباب جمع می گردد
گهی که بر رخ او می شود پریشان زلف
به بخت تیره امیدم فزود تا دیدم
که از عذار تو گل کرده در گریبان زلف
پی شکستن دل های ما گرفتاران
به هر شکنج جداگانه بسته پیمان زلف
چو زلف نیست در اقلیم حسن دلچسی
اگر چه هست خوشاینده خط ولی جان زلف
ز صید دام نهان می کنند صیادان
پی فریب کند گاه جلوه پنهان زلف
چنان که چارة دیوانه می کند زنجیر
علاج این دل شوریده می کند آن زلف
اگرچه سلسله جنبان کفرها همه اوست
ولی به مصحف روی تو دارد ایمان زلف
به پاسبانی حسن تو شب نمی خوابد
چو مار بر سر این گنج شد نگهبان زلف
میان ما و تو سودا بهم رسید ولی
درین معامله ترسم شود پشیمان زلف
چو مو که بر سر آتش نهی به خود پیچد
ز تاب آتش روی تو گشت پیچان زلف
ندیده بازی چوگان او کسی در خواب
که گوی او دل سرگشته است و چوگان زلف
چه سان ز دست تو فیاض جان تواند برد
که هست خال تو بیرحم و نامسلمان زلف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş