شمارهٔ ۵۶۶
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
با من همیشه درد تو دارد عنایتی
صد شکر کز غم تو ندارم شکایتی
افتاده اند از ره افتادگی به دور
یا رب به خویش گمشدگان را هدایتی
از مال و جاه هست سخن پایدارتر
از ملک جم چه مانده به غیر از حکایتی
شوق جمال دوست مرا در دل حزین
چون نعمت بهشت ندارد نهایتی
ما را ز طره تو پریشان تر است حال
داریم از نگاه تو چشم رعایتی
دزدیده می توان ز رخش دیدنی ربود
ترسم شکست رنگ نماید سعایتی
هستیم خسته مرهم لطفی ترحمی
گشتیم سرمه گوشه چشم عنایتی
با خویش ما حساب به وصل تو می کنیم
پیش تو بگذرد اگر از ما حکایتی
انجام هست شکوه ما را ز هجر تو
دارد شب فراق تو هم گر نهایتی
عمرم کجا به شکر همین می کند وفا
کز من کسی نداشته هرگز شکایتی
شد پای سوده صندل درد سر وطن
خوش تر ندیده ام ز غریبی ولایتی
هرجا که یار ماست بود آن دیار ما
واعظ چرا کنیم ز غربت شکایتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş