شمارهٔ ۵۸۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
دگر مخواب چو دندان فتادت ای سفری
ببند بار که سر زد ستاره سحری
دگر شکار غزال هوس نه دسترس است
ترا که ناوک نور نگاه شد سپری
بجستن کمر زر کمر چه می بندی
کنون که کرده ترا بار زندگی کمری
مدار امید ز فرزند کز برای کسی
بغیر نام نکو کس نمی کند پسری
مرا از لوث هوس ها همیشه داشته پاک
بود بگردن من عشق را حق پدری
به رعشه ز آن حرکت پیریت دهد واعظ
که دیده ای بگشایی ز خواب بی خبری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş