شمارهٔ ۵۸۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گر بیابد جان شیرین فرصتی
با دهانت تنگ دارد صحبتی
بی لب لعلت که کام جان در اوست
عمر شیرین را نباشد لذتی
هرکه در راه تو شد خاک خوار
یافت در چشم عزیزان عزتی
همچو گندم سینه را بشکافتم
در دلت یک جو نیامد رحمتی
برتکاور بسته ام زین سفر
زین نکوتر نیست او را زینتی
کرده ام عزم غریبی خیر باد
می روم یاران خدا را همتی
جان ناصر بر لب آمد در طلب
تا مگر بر کام یابد فرصتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş