شمارهٔ ۵۸۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
بهر نان تاکی بدرها آب روی خود بری
در تلاش خواجگی تاکی نمایی چاکری
حال خود منعم ببین از شیشه ساعت عیان
ریزشی تا میکنی از تست اوج برتری
ظاهر آرایی نباشد شیوه روشندلان
میرد آتش از برای جامه خاکستری
گوشه گیری مرد را مقبول دلها میکند
آدمی از خلق چون پنهان شود گردد پری
تنگدستی کرده زاهد این دل نامرد را
باعث مستوری بی بی بود بی چادری
با تکلف بر کسی نعمت گوارا کی شود
سیر میگردی ز جان چینی شود تا لنگری
اهل بینش بیش تعظیم بزرگان میکنند
کرده مژگان بر سر هر دیده جا از لاغری
ساده لوحان بی خبر از نقش نیک و بد نیند
نیست استادی به از آیینه در صورتگری
بی سر و پایی به منزل میرساند مرد را
در غلتان جمله تن باشد ز بی پا و سری
شوکت شاهی به اسب و زین و تاج و تخت نیست
زینت شاهی چه باشد جز رعیت پروری
میشود شه نیز خوشدل چون رعیت خوشدلست
کوه را در خنده آرد خنده کبک دری
مایه جمعیت خاطر پریشان بودن است
واعظ ما را بگو جان تو بی جان زری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş