شمارهٔ ۵۸۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
پیش آمدی در عیدگه آتش به تکبیرم زدی
قربان تو گشتم چرا از غمزه ها تیرم زدی
گفتی که چون لایعقلی حکم نمازت چون بود
بربسته شد راه سخن طعن گلوگیرم زدی
حلوای عیدت خواستم خندان شدی و سوی لب
کردی اشارت وز مژه تیری به تزویرم زدی
در عید اگر بود ای صنم مقصود تو خون ریختن
من کشته دیرینه ام بهر چه شمشیرم زدی
گر تو نمی خواهی که من دیوانه گردم پس چرا
زابرو نمودی ماه نو وز طره زنجیرم زدی
فردا اگر از عاشقی ایزد مرا پرسش کند
گویم به دارالضرب کل خود مهر تقدیرم زدی
ناصر در ایام شباب از زهد توبه چون کند
کاتش ز حسنت بارها در خرقه پیرم زدی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş