شمارهٔ ۵۸۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمری
که چون نی هر دمت طوقی فتد در گردن ای قمری
زبان بسته ای داریم و درد ناله مشتاقی
دمی از جانب ما میتوان نالیدن ای قمری
مرا طوقیست در گردن ز سرو نازک اندامی
که در بند غمش از خویش نتوان رفتن ای قمری
به کیش اهل غیرت عشق نتوان باخت با سروی
که بر گرد سر او میتوان گردیدن ای قمری
سهی سرویست واعظ را که چون سوی چمن آید
کشد سر و تو از بهر تماشا گردن ای قمری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş