شمارهٔ ۶۰۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چون کند شمع رخت را انجمن پروانگی
شیشه نگذارد بساغر خدمت پیمانگی
سازدت آزاد از بند قبا دیوانگی
از گریبان طوق بر گردن نهد فرزانگی
بسکه جا کرده است در دل تار تار سنبلش
میکنند امروز دلها زلف او را شانگی
بر می گلگون کشد خمیازه چون لعل لعبت
شیشه را دل خون شود از حسرت پیمانگی
خشک میماند بجا از شورش توفان من
سیل اگر واعظ کند با من شبی همخانگی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş