شمارهٔ ۶۰۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
از حال میزند دم صوفی بهرزه نالی
الحق ولی توان شد زین حالهای قالی
پیران این زمان را چون معتقد نباشیم
هستند گرچه ناپاک دارند پاک مالی
کس را به اوج عزت افتادگی رساند
پرواز رنگ نبود جز با شکسته بالی
پیری رسید و داریم رو سوی کودکی باز
شاید دگر ببینیم دیدار خردسالی
سرمایه تعیش همت بود نه مکنت
بس خرجها که کردیم از کیسه های خالی
بر باد اگر رود دین از سود زر چه نقصان
نبود زیان درین عهد غیر از زیان مالی
تاکی نهی ز غفلت سر بر سر این جهان را
از سر ببین چه سرها واکرده این نهالی
از بهر طاق ایوان صد طاق دل شکسته
پر همچو طاق کسری افتاده است خالی
فرداست صر صر مرگ برچیده این بساطت
هر چند پا فشاری ای دل چو سنگ قالی
نبود حریر اگر فرش افتادگی طلب کن
نبود بلند اگر قصر همت بدار عالی
باشی اگر ملایم با طبعها دهندت
جا در دل و زبانها چون شعرهای حالی
از خود نمیفشاند زآن خواجه گرد خست
ترسد مباد آن هم باشد زیان مالی
در عهد ما حرامست از بسکه رسم دادن
یاران دگر نخواهند از یکدگر حلالی
از بسکه گشته دادن مکروه طبع مردم
باشد حرام از هم خواهند اگر حلالی
از بس غرور دیدم ز اهل کمال ترسم
مغرور گردم آخر من هم به بیکمالی
گردیده پای تاسر پر از خیال جانان
واعظ نکرده بیجا شهرت بخوش خیالی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş