بخش ۳۰ - صفت کلاه دوز
و وحیدالزمان قزوینی
0
Altın Yaprak
سرگرم کلاه هر که گردید
هر دیده وری که روی او دید
از دیدن آن رخ چو ماهم
رقصان چو حباب شد کلاهم
کرده است زهرچه هست اعراض
وز جمله بریده غیر مقراض
مقراض صفت به دست مشکل
آیند دو هم زبان یک دل
زان جان جهان و نور دیده
پیوسته مرا به دل خلیده
از ناز و عتاب و تندی خو
هر حرف چو سوزن سه پهلو
از بهر جمال یار دیدن
وندر ره وصل او دویدن
از ضعف بدن نمانده از من
جز چشم و قدم برنک سوزن
از پرتو روی همچو ماهش
بنموده به دیده ها کلاهش
هم ابره ی آستر مصفا
مانند گل دو رنگ رعنا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş