شمارهٔ ۴۸
و وحشی بافقی
0
Altın Yaprak
ترک من تیغ به کف بر زده دامن برخاست
جان فدایش که به خون ریختن من برخاست
می کشیدند ملایک همه چون سرمه به چشم
هر غباری که ترا از سم توسن برخاست
خرمن مشک چو بر دور مهت ظاهر شد
دود از جان من سوخته خرمن برخاست
وحشی سوخته را بستر سنجاب نمود
هر سحرگه که ز خاکستر گلشن برخاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş