داستانِ مردِ باغبان با خسرو

س سعدالدین وراوینی
0 Altın Yaprak
آزادچهر گفت شنیدم که روزی خسرو بتماشای صحرا بیرون رفت باغبانی را دید مردی پیر سالخورده اگرچ شهرستان وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شد خبر گیران خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسی دو آسیا همه در پهلوی یکدیگر از کار فرو مانده لکن شاخ املش در خزان عمر و برگ ریزان عیش شکوفه تازه بیرون می آورد و بر لب چشمه حیاتش بعد از رفتن آب طراوات خطی سبز می دمید در اخریات مراتب پیری درخت انجیر می نشاند خسرو گفت ای پیر جنونی که از شعبه شباب در موسم صبی خیزد در فصل مشیب آغاز نهادی وقت آنست که بیخ علایق ازین منبت خبیث برکنی و درخت در خرم آباد بهشت نشانی چه جای این هوای فاسد و هوس باطلست درختی که تو امروز نشانی میوه آن کجا توانی خورد پیر گفت دیگران نشاندند ما خوردیم ما بنشانیم دیگران خورند بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورند چو بنگری همه برزیگران یکدگریم خسرو از وفور دانش و حضور جواب او شگفتی تمام نمود گفت ای پیر اگر ترا چندان درین بستان سرای کون و فساد بگذارند که ازین درخت میوه بمن تحفه آری خراج این باغستان ترا دهم القصه اومید بوفا رسید درخت میوه آورد و تحفه بپادشاه برد و وعده بانجاز پیوست این فسانه از بهر آن گفتم که تا آنگه که معماری این مزرعه بتو مفوضست نگذاری که بی عمارت گذارند و خزانه را جز بمدد ریعی که از زراعت خیزد معمور دارند و چون پادشاه برین سنت و سیرت رود و انتهاج سبیل او برین و تیرت باشد لشکر و اتباع را جز اتباع مراسم او کردن هیچ چاره دیگر نتواند بود پس رعیت ایمن و ملک آبادان و خزانه مستغنی ماند و پادشاه را خرج از کیسه مظلومان نباید کردن و ملوم و مذموم در افواه خلق افتادن بید خاطیه و باخری عاطیه و اما شرع که کارگاه دیگر بدو سپرده اند غم کار این مزرعه و خرابی و عمارت آن کمتر خورد و اگر دنیا و مافیها بدو دهند یا از او بستانند بگوشه چشم همت بدان باز ننگرد چیزی ننهد که دیگران برند و ذخیره نگذارد که دیگران خورند و مصطفی صلوات الله و سلامه علیه چنین می فرماید الویل کل الویل لمن ترک عیاله بخیر و قدم علی ربه بشر و آنچ پیش نهاد اندیشه و غایت طلب اوست جز لذت باقی از مطالعه عالم قدس و بهجت دایم از قرب جوار جبروت نیست زنهار ای شاه اینجا که نشسته گوش بخود دار که اگر بر قلعه متمکنی که ربض او با قله گردون مقابلست قازوره دعوتی که سحرگاه اندازند باز ندارد واتقوا من مجانیق الضعفاء تنذیر و تحذیریست که ساکنان اعالی معالی را میکنند اگر وقتی شهباز سلطنت را زنگل نشاط بجنبد و شست چنگل در قبضه کمان شکارانداز سخت کند و بطالع فرخنده و طایر میمون بشکارگاه خرامد باید که چاووشان موکب عزیمت را وصیت ادخلوا مساکنکم فراموش نباشد تا بچگان خرد پرندگان را در بیضه ملک تو هنوز نپروریده اند وزیر اجنحه حمایت تو نبالیده از مواطی لشکر و مخاطی حشر پایمال قهر نگردند و اگرچ گوشت آن ضعیف بیچاره که عصفورست ماده شهوت و مدد قوت تناسل نهاده اند از برای قضاء یک شهوت خون ایشان در گردن گرفتن و تشنیع و تعییر لسان العصافیر که در خبر صحیح آمدست من قتل عصفورا عبثا جاء یوم القیامه و له صراخ عند العرش یقول یا رب سل هذا لم قتلنی من غیر منفعه در دیوان عرض شنیدن روا ندارد و بدانک غیرت الهی خود بعکس آنچنانک در افواه مشهورست کثرت تواند را نصیبه ضعیفان میکند و اعقاب متغلبان قوی حال بخنجر عقوبت بریده میدارد بغاث الطیر اکثرها فراخا و ام الصقر مقلات نزور و پادشاه را از حیازت پنج خصلت غافل نباید بود تا ده خصل باهرک بازد از پادشاهان پیش نشیند اول آنک جود و امساک باندازه کند چنانک ترازوی عدالت از دست ندهد دوم آنک رضا و خشم را هنگام و مقام نگه دارد و از نقصان وضع الشیء فی غیر موضعه عرض خود را صیانت کند سیوم آنک صلاح خاص خویش بر صلاح عام ترجیح ننهد چهارم آنک لشکر را دست استعلا بر رعیت گشاده نگرداند پنجم آنک دانش نزدیک او از همه چیزی مطلوب تر باشد و او دانا را از همه کسی طالب تر چو دارد ز هر دانشی آگهی بماند جهاندار با فرهی بدانگه شود تاج خسرو بلند که دانا بود نزد او ارجمند ز هرچ آن بکف کردی از روزگار سخن ماند و بس در جهان یادگار چو پیوسته گردد سراسر سخن سخن نو کند داستان کهن بدو نیک بر ما همی بگذرد نباشد دژم هرک دارد خرد روان تو داننده روشن کناد خرد پیش جان تو جوشن کناد چون سخن بدین مقطع رسانید ملک مثال داد تا آزادچهره زمام تصرف و تدبر در تدبیر دیوان و درگاه با دست کفایت خویش گرفت و کافه کفات ورعات ملک و دولت وزیر و دستور ممالک او را شناختند فیا حسن الزمان فقد تجلی بهذا الیمن و الاقبال صدره فقل فی النصل وافقه نصاب و قل فی الجو اشرق منه بدره ایزد تعالی سایه خدایگان عالم پادشاه بنی آدم اتابک اعظم مظفر الدنیا والدین ازبک بن محمد بن ایلدگز را از اندیشهای خوب در کار دین و دولت ممتع داراد که سر ضمیرش رب اشرح لی صدری خوانده بود و دعای و اجعل لی وزیرا من اهلی هرون اخی کرده تا از جلوس خواجه جهان ربیب الدنیا والدین معین الاسلام والمسلمین ابواقاسم هرون بن علی وندان درصدر وزارت این دعا باجابت پیوست و آن عقد اخوت که در ازل بسته اند با تفویض این وزارت از مشیمه مشیت قدرت تو امان آمد اللهم اشدد به ازره و حط عنه وزره و الحمدلله حمدا کثیرا و الصلوه علی محمد و آله

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.