داستان مرد طامع با نوخرّه
س سعدالدین وراوینی
0
Altın Yaprak
ملک زاده گفت شنیدم که به زمین شام پادشاهی بود هنرمند دانش پسند سخن پرور مردی نوخره نام در میان ندماء حضرت داشت چنانک عادت روزگارست اگرچ به اهلیت از همه متاخر بود به رتبت قبول بر همه تقدم داشت روزی شخصی خوش محضر پاکیزه منظر نکته انداز بذله پرداز شیرین لهجه چرب زبان لطیفه گوی به نشین که هم نشینی ملوک را شایستی به رغبتی صادق و شوقی غالب از کشوری دوردست بر آوازه محاسن و مکارم پادشاه به خدمت آستانه او شتافت تا مگر در پناه آن دولت جای یابد و از آسیب حوادث در جوار مأمون او محروس و مصون بماند
ارید مکانا من کریم یصوننی
و الا فلی رزق بکل مکان
به نزدیک نوخره آمد و صدق تمام در مصادقت او بنمود و مدت یک دو سال عمر به عشوه امانی می داد و در ملازمت صحبت او روزگار می گذرانید و هر وقت در معاریض اشارات الکلام عرض دادی که مقصود من ازین دوستی توسلی ست که از تو به خدمت پادشاه می جویم و توصلی که به دریافت این غرض می پیوندم مگر به پای مردی اهتمام تو شرف دستبوس او بیابم و در عقد حواشی و خدم آیم نوخره می شنید و به تغافل و تجاهل بسر می برد چون سال برآمد و آن سعی مفید نشد مرد طامع طمع ازو برگرفت بترک نوخره بگفت و آتش در بار منت او زد و زبان بی آزرمی دراز کرد
دعوت نداک من ظمأ الیه
فعنانی بقیعتک السراب
سراب لاح یلمع فی سباخ
و لا ماء لدیه و لا شراب
گفتم که به سایه تو خرشید شوم
نه آنک چو عود آیم و چون بید شوم
نومید دلیر باشد و چیره زبان
ای دوست چنان مکن که نومید شوم
تا از سر غصه غبن خویش قصه به پادشاه نوشت که این نوخره حاشا للسامعین معلول علتیست از علل عادیه که اطباء وقت از مجالست و مؤاکلت او تجنب می فرمایند شهریار چون قصه برخواند فرمود که نوخره را دیگر به حضرت راه ندهند و معرت حضور او از درگاه دور گردانند چون بدر سراپرده آمد دست رد به سینه اش باز نهادند او بازگشت و یک سال در محرومی از سعادت قربت و مهجوری از آستان خدمت سنگ صبر بر دل بست و نقد عنایت پادشاه بر سنگ ثبات می آزمود تا خود عیار اصل به چه موجب گردانیده ست و نقش سعایت او به چگونه بسته اند آخر الامر چون از جلیت کار آگهی یافت جمعی را از ثقات و اثبات ملک و امنا و جلساء حضرت که محل اعتماد پادشاه بودند حاضر کرد و پیش ایشان از جامه بیرون آمد و ظواهر اعضاء خویش تمام بدیشان نمود هیچ جایی سمت نقصان ندیدند حکایت حال و نکایتی که دشمن در حق نوخره اندیشیده بود به سمع پادشاه رسانیدند تا خیالی که او نشانده بود از پیش خاطر ش برخاست و معلوم شد که ماده این فساد از کدام غرض تولد کرده است اما گفت راست گفته اند که چون گل بر دیوار زنی اگر در نگیرد نقش آن لامحاله بماند من هرگاه نوخره را بینم از آن تهمت یاد آرم نفرتی و نبوتی از دیدار او در طبع من پدید آید به تحمل تمام تحمل آن کراهیت باید کرد و إذا احتاج الزق إلی الفلک فقد هلک پس بفرمود تا او را به ناحیتی دوردست فرستادند
و ما بکثیر ألف خل و صاحب
و إن عدوا واحدا لکثیر
این فسانه از بهر آن گفتم تا ملک داند که اگر دوستی او با این مرد ازین قبیلست به کاری نیاید ملک گفت دوستی ما از شوایب اغراض و اطماع صافیست و او در طریق مخالصت من چنانک گفت
ألذی ان حضرت سرک فی الحی و ان غبت کان اذنا و عینا
ملک زاده گفت دوستی دیگر میان اقارب و عشایر باشد چنانک خویشی مثلا جاها اومالا از خویشی فزونی دارد ناقص
خواهد که به کامل در رسد و کامل خواهد که در نقصان او بیفزاید و ما النار للفتیله احرق من التعادی فی القبیله تا هر دو به معادات یکدیگر برخیزند و کار به مناوات انجامد چنانک شهریار بابل را با شهریارزاده افتاد ملک گفت چون بود آن داستان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş