داستان شهریارِ بابل با شهریارزاده

س سعدالدین وراوینی
0 Altın Yaprak
ملک زاده گفت شنیدم که بزمین بابل پادشاهی بود فرزندی خرد داشت بوقت آنکه متقاضی اجل دامن و گریبان امل او بگرفت هنگام نزول قضا و نقل او از سرای فنا بدار بقا فراز رسید برادر را بخواند و در اقامت کار پادشاهی قایم مقام خود بداشت و بترقیح و تمشیت حال ملک و ترشیح و تربیت فرزند خویش او را مولی و موصی گردانید و گفت من زمام قبض و بسط و عنان تولی و تملک در مجاری امور ملک بتو سپردم مربوط و مشروط بشرطی که چون فرزند من بمرتبه بلوغ و درایت رسد و حکم تحکم و قید ولایت ازو برخیزد و بایناس رشد و تهدی بادید آید او را در صدر استقلال بنشانی و خویشتن را زیردست و فرمان پذیردانی و حکم او بر خود اجحاف نشمری و از طاعت او استنکاف ننمایی و اگر وقتی شیطان حرص ترا بوسوسه خیانتی هتک پرده دیانت فرماید خطاب ان الله یأمرکم ان تؤدوا الأمانات الی اهلها پیش خاطر داری برین نسق عهدی و پیمانی مستوسق بستند پدر درگذشت پسر بالیده گشت و بمقام مزاحمت و مطالبت ملک رسید پادشاه را عشق مملکت با سیصد و شصت رگ جان پیوند گرفته بود و لذت آن دولت و فرمانروایی را با مذاق طبع آمیختگی تمام حاصل آمده اندیشید که این پسر رتبت پدری گرفت و دربت کاردانی یافت عن قریب باسترداد حکم مملکت برخیزد و سودای استبداد در دماغش نشیند اگر من بروی ممانعت و مدافعت پیش آیم سروران و گردنکشان ملک در اطراف و حواشی ولایت از من تحاشی نمایند و بهیچ دستان و نیرنگ ایشان را هم داستان و یکرنگ نتوانم کرد چاره همانست که چنانک من به هلاک او متهم نباشم زحمت وجودش از پیش برگیرم روزی بعزم شکار بیرون رفت و شهریارزاده را نیز با خود ببرد و چون به شکارگاه رسیدند و لشکر از هر جانب بپراکند در موضعی خالی افتادند شاهزاده را از اسب فرود آورد و بدست خویش هردو چشم جهان بین او برکند و از آنجا بازگشت بیچاره را اگرچ دیده ظاهر از مطالعه عالم محسوسات دربستند بدیده باطن صحایف اسرار قدر می خواند و شرح دست کاری قدم بردست اعجاز عیسی مریم میدید و در پرده ممکنات قدرت ندای و أبری الأیمه و الأبرص و احیی الموتی بسمع خرد می شنید و میگفت و لاتیاسن من صنع ربک اننی ضمین بأن الله سوف یدیل الم تر أن الشمس بعد کسوفها لها صفحه تغشی العیون صقیل القصه چون زیور منور روز از اطراف جهان فرو گشودند و تتق ظلام شب بر رواق افق بستند مادر روزگار از فتنه زایی سترون شد و شب بنتایج تقدیر آبستن گشت و چشم بندان کواکب ازین پرده آبگون بازیهای گوناگون بیرون آوردند آن مسکین به بیغوله مسکنی می پناهید تا دست او بر درختی آمد از بیم درندگان بر آن درخت رفت و دست در شاخی آویخت و بر مرصد واردات غیب بنشست ع تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون ناگاه مهتر پریان که زیر آن درخت نشستگاه داشت و هر شب آن جایگاه مجمع پریان و مهجع ایشان بودی بیامد و بر جای خود بنشست و پریان عالم گرد او در آمدند و بمسامرت و مساهرت با یکدیگر شب می گذاشتند و از متجددات وقایع روزگار خبرها می دادند و خبایای اسرار از قطار و زوایای گیتی کشف میکردند تا یکی از میانه گفت امروز شهریار بابل با شهریار زاده کیدی کردست و چنین غدری روا داشته و رب اخ نادیته لملمه فالفیته منها اجل و اعظما مهتر پریان گفت اگر آن پادشاه زاده بداند و از خاصیت برگ این درخت آگاه شود لختی از آن بر چشم مالد بینا گردد و در فلان خارستان گز بنی بدین صفت رسته مار اژدهایی درو آرامگاه دارد تنینی که چون بر هم پیچد و حلقه شود زهر نحوست از عقده رأس و ذنب بر مریخ و زحل بارد ثعبانی که بجای افسون و دم از سحره فرعون عصای موسی خورد طالع ولادت آن مار و آن شهریار هر دو یکیست و در یک نقطه حرکت افتاده چون کواکب قاطع بدرجه طالع این رسد هلاک او جایز باشد اگر شهریارزاده آن مار را تواند کشتن پس کشتن او و مردن شاه بابل یکی بود و ان جسیمات الامور منوطه بمستودعات فی بطون الأساود شهریارزاده چون این ماجرا بشنید برگی از آن درخت برگرفت و بر چشم مالید و هر دو دیده ی او چون دو چراغ افروخته روشن شد و صورت قدرت الهی بچشم سر روشن بدید و گفت سپاس آفریننده پاک را که گویا و بینا کند خاک را و آنگه بگوش عقل میگفت من یحی العظام و هی رمیم و هر ساعت فرو میخواند قل یحییها الذی انشاها اول مره و هو بکل خلق علیم چون ظفر بدین سعادت نقد وقت یافت بتحصیل قرینه سعادت دیگر شتافت بامداد که سیاه مار شب مهره خرشید از دهان مشرق برانداخت از درخت فرود آمد و به وطن گاه مار رفت و دمار از وجود مار برآورد در حال شهریار بابل جان بقابض ارواح و ملک بقبض ملک زاده تسلیم کرد و آن سلیم زخم حوادث بسلامت بمرکز ملک و منشأ دولت رسید و بپادشاهی بنشست این فسانه از بهر آن گفتم تا اگر دوستی تو با او از قبیل دوستی چنین قبایلست مرا بدو نسپاری ملک گفت دوستی ما ازین معانی دورست ملک زاده گفت نوعی دیگر از دوستان آن ها اند که چون بلایی نازل شود مرد بابتلاء دوستان آزادی خویش طلبد چنانک آن مرد آهنگر کرد با مسافر ملک گفت چون بود آن داستان

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.