در عقاب و آزاد چهره و ایرا
س سعدالدین وراوینی
0
Altın Yaprak
ملک زاده گفت شنیدم که در حدود آذربیجان کوهیست ببلند نامی و انواع نبات و نوامی مشهور اجناس وحوش و طیور از فضای هوا و عرصه هامون در معاطف دامن او خزیده و گریبان از دست غریم حوادث درکشیده در آن مراتع و مرابع میان ناز و نعیم پرورده و از مجاورت نیاز و ناکامی رخت اقامت بساحت آن منشأ خصب و راحت آورده ره نشینان شام و سحر بنام منابت خاکش طبله عقاقیر گشوده ناک دهان صبا و شمال ببوی فوحات هوایش نافه از اهیر شکافته خضر از چشمه حیوان چاشنی زلال انهارش گرفته ادریس از سایه طوبی بظلال اشجارش آرزومند شده
ارتک یدالمزن آثارها
و اخرجت الارض اسرارها
هی الخلد تجمع ما تشتهی
فزرها فطوبی لمن زارها
مگر جفتی کبک در آن کوهسار آشیان داشتند یکی آزادچهره نام و یکی ایرا هر سال بهنگام بهار که خون ریاحین در عروق زمین بجوش آمدی و گوش آفاق از زمزمه مرغان در پرده عشاق بخروش عقابی بر کوه قارن متوطن بود و بر مرغان آن نواحی پادشاه برخاستی و بعزم تنزه و تفرج شکارکنان با کوکبه جوارح طیور و کواسر عقبان بدان کوه آمدی و بچگان نوزاده این دو کبک را در آن میان شکار کردی و ایشان همه ساله بفراق جگر گوشگان خونین دل و دیده و سوگوار در کنج احزان خویش افتاده بودندی و لباس اطلس ملون چون پلاس غراب بجامه ماتم زدگان بدل کرده دراعه خارای مخطط را تا دامن چاک زده چون زه گریبان طاوس برنگ لاجوردی برآورده بجای قهقهه نشاط و طرب که در مزاج غریزت ایشان مرکوز باشد روز و شب گریه زار و ناله زیر می کردند و می گفتند
صد هزاران دیده بایستی دل ریش مرا
تا بهریک خویشتن بر خویشتن بگریستی
تنگ دل مرغم گرم بربا بزن کردی فلک
بر من آتش رحم کردی بابزن بگریستی
روزی هر دو بتدبیر کار خویش با یکدیگر بنشستند و گفتند ما را سال عمر برآمد و پر و بال نشاط بشکست و هر سال که بیضه می نهیم را ببلوغ پرواز میرسانیم این عقاب ایشان را از پیش چشم ما برمی دارد و در امکان ما نه که بهیچگونه دفع او اندیشیم نزدیکست که نسل دوده ما برافکند و خان و مان اومید ما بدود دل سیاه گرداند و اعقاب ما از زخم چنگل این عقاب بانقطاع انجامد و اگرچ ما از وقع صولت او در وقایه تحرز حالی را مصون می مانیم و ایزد تعالی دیده دلهای ما را بکحل بیداری و هشیاری روشن می دارد تا از مغافضه قهر او متنبه می باشیم اما چون قضا نازل شود چشم حزم بسته ماند و ما را نیز اسیر چنگال و کسیر شاه بال صولت خویش گرداند از آن تیقظ چه فایده آزادچهره گفت صواب آنست که ازین مقام مخوف بمأمنی پناهیم که ما و فرزندان ما از عوارض امثال این حادثات آنجا آسوده تر توانیم زیست چه جمه آورده و اندوخته خود را در کنار دیگران نهادن که نه از شعب اصل و فرع نسل تو باشد کاری صعبست
تؤدیه مذموما الی غیر حامد
فیأکله عفوا و انت دفین
و بی فرزندان که عمده زندگانی و ثمره درخت امانی اند و هرموی ایشان رگیست که پیوند با جان گرفته خوش زیستن امکان چگونه پذیرد
و ذاک لأن المرء یحیی بلاید
و رجل و لا تلقاه یحیی بلا کبد
ایرا گفت راستست این سخن ما در صفقه این محنت و نعمت بهم مشارکیم و در عین واقعه یکدیگر منغمس و هر دو بیک داغ بلامبتلی و لم یعرف مراره الثکل الا من ذاقه من هرگز ازین اندیشه که تو کرده خالی نبوده ام و اندیشهای راست از ارباب دانش همه بر یک نسق متوافق آید و سهام اوهام خردمندان از گشاد فکرت همه بر یک نشانه اصابت متتابع رسد و گفته اند عقل بکوهی حصین منیع المنال پرمنفعت ماند هر کو بطلب منافع درو راه جوید از یک طریق وصول تواند یافت و قدم معاملت و معاشرت در مسالک دوستی و دشمنی و مناهج بیم و اومید و مذاهب لطف و عنف با عاقلان زدن همین صفت دارد چه سررشته رضا و سخط ایشان یکی بیش نیست و ازین جهت آسان بدست توان آوردن بخلاف جاهلان که دواعی طبع خلیع العذار ایشان را ضابطی نباشد و عنان خواطر فاسد و هواجس پریشان ایشان را هیچ صاحب کفایت فرو نتواند گرفت
انی لآمن من عدو عاقل
و اخاف خلا یعتریه جنون
فالعقل فن واحد و طریقه
ادری و ارصدوا الجنون فنون
لکن نهال محبت در مفارس وطن دست نشان ایمانست قلع کردن آن دشوار دست دهد و بحکم آنک آشیانه ما از میان مرغان شکاری و فتنه جویان ضواری بکناره اوفتادست و ما درین گوشه از مصادمات تعرض ایشان رسته ایم و از ملاطمات تعدی آسوده هم اینجا ساختن اولیتر چه می ترسم که اگر ازین تربت نقل کنیم هوای غربت ما را نسازد و از مسقط الرأس خود دور شویم و بتوهم سود ده چهل رأس المال عافیت نیز زیان کنیم که نقش انگیخته تقدیر بیشتر از آنست که در قالب انداخت ما نشیند و از مقدمات اغراض جز حرمان نتیجه نمی آید
ممکن نبود که بادغای تو
ما را ز دو پنج یک چهار آید
چون قوتی دریت بیغوله هست بی غولان ضلال رفتن و دعوت خیال نفس خوردن و آرزوی ناممکن و محال پختن نشان خامی و دشمن کامی باشدع چیزی چه طلب کنی که گم کرده نه و چنانک زاج علیل از عقابیل علت آنگه نیک شود و روی ببهی نهد که نظر از مشتهیات طبع برگیرد و در حمیت آرزوها حمیت مردانه پیش آرد آزادمرد که نسبت مروت بخود درست کند از ننگ و بند این قبض و بسط آنگه بیرون آید که قدمی از مراد خویش فراتر نهد و الحریه فی رفض الشهوات برخواند اما محنت واقعه فرزندان که هر سال تازه میشود یکی از وقایع روزگار گیریم که ناچار بمردم رسد چه ما همه عرضه آسیب آفات و پایمال انواع صدمات اوییم و نفوس ما منزل حوادث و محل کوارث او و هرگه که ما گسستن از علایق و بریدن از عشایر و نقل کردن از منشأو مولد یاد کنیم رنج فراق اولاد بر ما سهل گردد و چون جهان بحوادث آبستنست و هر لحظه بحادثه زاید پنداریم که زادن بچگان ما و خوردن عقاب یکی از آنهاست که از آن چاره نیست و خود این مادر نامهربان را تا بود عادت چنین بود تطعم اولادها و تاکل مولودها و معلومست که فرزند از مبدأ ولادت تا منتهای عمر جز سبب رنج خاطر مادر و پدر نیست چه او تا در مرتبه طفولیتست یک چشم زخم بی مراقبت احوال و محافظت بر دقایق تعهد او نتوان بود و چون بمنزل بلوغ رسید صرف همت همه بضبط مصالح او باشد و ترتیب امور معاش او بر همه مهمات راجح دانند و اگر والعیاذ بالله او را واقعه افتد آن زخم را مرهم و آن زهر را تریاک خود ممکن نیست پس از اینجا میتوان دانست که بزرگترین شاغلی از شواغل دریافت سعادت و هول ترین قاطعی از قواطع راه آخرت ایشانند انما اموالکم و اولادکم فتنه در بیان این معنیست که شرح داده آمد اگر سمع حقیقت شنوفرا این کلمات دهی که زبان وحی بدان ناطقست دانی که وجود فرزندان در نظر حکمت همچو دیگر آرایشهای مزور از مال و متاع دنیا که جمله زیور عاریتست که بر ظواهر حال آدمی زاد بسته هیچ وزنی ندارد و میان کودک نادان خیال پرست که بالعبتی از چوب تراشیده بالف و پیوند دل عشق بازی کند و میان آنک دل خود را از دیگر مطلوبات ببقای فرزندان و جمال ایشان خرم و خرسند گرداند هیچ فرقی نمی نهد تا بدین صفت از آن عبارت می فرماید انما الحیوه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال والأولاد و چنانک آن طفل نا ممیز تا مشعوف آن لعبتست از دیگر آداب نفس باز می ماند مرد را تا همت بکار فرزند و دل مشغولی باحوال اوست بهیچ تحصیلی از اسباب نجات در حالت حیات و ممات نمیرسد و اط مطالعه جمال حقایق در کارها وقوف بر دقایق اسرار باقی و فانی محروم و محجوب می ماند المال و البنون زینه الحیوه الدنیا خود اشارتی مستأنفست بدانچ مقرر کرده آمد و الباقیات الصالحات خیر عند ربک صریح برهانی و ساطع بیانیست بر آنچ طالبان سعادت جاودانی را آنچ ذخیره عمل شاید که باشد و در عرضگاه یوم لا ینفع مال و لابنون در پیش شاید آورد چیزی دیگرست نه اعلاق سیم و زر و علایق پسر و دختر و ای فلان هرگاه که ما از عذاب و عنای صحبتهای ناآزموده و تحمل جور بیگانگان و اخلاق ناستوده ایشان و خواب و خورنه باختیار و حرکت و سکون نه بقاعده و هنجار که از لوازم غربتست یاد آریم آنچ داریم دولتی تمام و اسبابی بنظام دانیم و اگر این عزم بنفاذ رسانی و بدان مقصد که روی نهی برسی تواند بود که هم از آن نظرگاه اومید که تو در پیش نهاده باشی و همه عین راحت چشم داشته محنتی نابیوسان سر برزند و نعمتی از دست رفته و بپای استنکاف مالیده را عوض نبینی
کم نار عادیه شبت لغیر قری
علی یفاع و کم نور بلاثمر
هون علیک امورا انت تنکرها
فالدهر یاتی بألوان من الغیر
آزاد چهره گفت آنچ میگویی همه خلاصه خرد و مایه دانش و حاصل تجربه ایامست و اشارات عقل و احکام شرع مؤکد لکن خود را در خواب ذهول نتوان کرد و از طوارق آفات و خوارق عادات روزگار که از پس پرده قضا همه بازیهای نادر و نادیده آرد ایمن نتوان بود چه هرگز نازله دهر پیش از آمدن خویش رسولی نفرستد که از وقت نزول او باخبر باشی
یا راقد اللیل مسرورا بأوله
ان الحوادث قد یطرقن اسحارا
و اگر این عقاب عیاذا بالله روزی یکی را از ما هر دو دررباید آنک باقی ماند از بقاء خویش در فوات دوستی حق گزار و مونسی انده گسار چه لذت یابد
ما حال من کان له واحد
یؤخذ منه ذلک الواحد
و چون در حبس خانه وحدت افتاد هزارساله انس صحبت یاران گذشته با یک ساعته وحشت تنهایی چگونه مقابل کند و پنداری حکایت چنین حالی گفت آنک گفت
نالنده کبوتری چو من طاق از جفت
کز ناله او دوش نخفتیم و نخفت
او ناله همی کرد و منش میگفتم
او را چه غمی بود که بتواند گفت
و مباد آن روز که ما را با ساز چنین سوزی باید ساختن و نوای ناله فراق نواختن و می باید دانست که هرک پشت استظهار با قدر دهد و دست از طلب باز گیرد یا تکیه اعتماد همه بر طلب زند و روی از قدر بگرداند بدان مرد مکاری ماند که بار خر یکسو سبک کند و یکسو سنگی ناچار پشت بارگیر ریش گردد و بار نابرده بماند چه طلب و قدر را هر دو در میزان تعدیل نظیر و عدیل یکدیگر نهاده اند و هم تنگ و هم سنگ آفریده بلک دو برادرند در طریق مرافقت چنان دست دردست نهاده و عنان در عنان بسته که این بی حضور آن هرگز از آستان عدم در پیشگاه وجود قدم ننهد و آن بی وجود این هرگز از مرحله قوت بمنزل فعل رخت فرو نگیرد پس ما را پیش از آنک کار از حد تدارک بگذرد و در مضیق اضطرار پیچیده شود ساخته و بسیچیده باید بود رفتن را بمقامگاه دیگر چه هنگام بیضه نهادن و بچه کردن فراز آید ناچار تدبیر مسکن و آشیان و ترتیب اسباب احتضان ایشان باید کرد ع دمث لنفسک قبل الیوم مضطجعا ایرا گفت هرچ میگویی بر قواعد عقل مبنیست و در مقاعد سمع قبول تقریر آن جای گیر لکن طالبان دنیا و مراد جویان عاجل را هر یک در اقتناص مرادات و تحصیل اغراض قانونی دیگر و اصلی جداگانه است بعضی را بخت کشش کند و بی واسطه کوشش بمقصود رساند و بعضی را تا کوشش نباشد از کشش هیچ کار نیاید چنانک بسیار کس از تسویف کسل بی بهره ماندند بسیار در عثار عجل بسر درآمدند و از بادیه خونخوار امل بیرون نرفتند
بالحرص فوتنی دهری فوایده
فکلما ازددت حرصا زاد تفویتا
و ما را با عقاب کوشیدن و طریق دفع او اندیشیدن سودایی باشد که ازو بوی خون آید چه پرواز قوت او از روی نسبت در اوج ثریاست و مقام ضعف ما در حضیض ثری و این الثری من الثریا و گفته اند که هرک با خصمان قوی حال و بالادست روی بمقاومت نهد هم بردست او منکوب آید و مثل این صورت بدان مورچه حقیر بنیت زده اند که چون پر برآرد داعیه انتهاضش از زوایای مطموره ظلمت خویش برانگیزاند بیرون آید پندارد که بدان پر که او دارد پرواز توان کرد هر حیوان که اول بدو رسد طعمه خودش گرداند اذا اراد الله اهلاک نعله انبت لها جناحین و آنچ در طی مکامن غیب پنهانست و بمظهر مکونات فردا خواهد آمد امروز کس نداند و این آسیای جهان فرسای بر سرما و بر سر این عقاب که ما را در عقابین بلا کشیدست از یک مدار می گردد و هرکرا نظری دقیق باشد چون در گردش این آسیا نگرد داند که او را نیز همچو ما خرد می ساید و او بی خبر و دور این جایر وجور این ضایر هم بپایانی رسد و شاید بود که کار او بمقطع انتها انجامد و مخلص حال ما ازو پیدا آید
مهلا ابا الصقر فکم طایر
خر صریعا بعد تحلیق
زوجت نعمی لم لکن کفؤها
آذنهاالله بتطلیق
آزادچهره گفت این اندیشه از تدبیر خردمندان کار دیده و خوی روزگار آزموده دور نیست لکن کفالت وفای عمر بنیل مقاصد که میکند و ضامن روزگار از غدر کامن او که می باشد
وفای یار پذیرفت روزگار مرا
مرا بعمر گرانمایه کوپذیر فتار
رای من آنست که ما روی بمملکت عقاب نهیم و آنجا هرچ وقت اقتضا کند دراستیمان و استنجاح خویش از جناح رحمت او پیش گیریم که او را اگرچ خونخوار و خلق شکارست اما صفت ملوک دارد که بعلو همت و بخشایش بر ضعفاء خلق گراید و عفو از سر کمال قدرت فرماید و اگرچ او را از امثال ما مدد استظهاری نباشد و افتخاری بمکان ما نیفزاید آنجا که در عرضگاه بندگان تکثیر سواد حشم خواهد ما نیز دو نقطه بر آن حواشی افتاده باشیم باشد که روزی هم در دایره خط بندگی راه توانیم یافت و خود را در جمله اوساط ایشان ارتباطی بادید آورد ایرا گفت ای فلان در عجبم از تو که وقتی صوایب سهم الغیب فکرت همه بر صمیم غرض اندازی و وقتی خواطی خاطر بهر جانب پراکنده کنی
تلونت حتی لست ادری من العمی
اریح جنوب انت ام ریح شمأل
ما را این همه رنج و محنت از یک روزه ملاقات عقابست تو خود را و مرا بسلاسل جهد و حبایل جد بدو می کشی ع شکوی الجریح الی الغربان و الرخم
داور من تویی و چون باشد
آنک بیدادگر بوده داور
لکن داستان تو در ارتکاب این خطر بداستان ماهی و ماهی خوار نیک می ماند آزادچهر گفت چون بود آن داستان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş