شمارهٔ ۱۱۳
ی یغمای جندقی
0
Altın Yaprak
ساقی از جام طرب داد شرابی دوشم
جذبه نشیه شوق آمد و برد از هوشم
آنچنان رفته ای از دست ز تاب می دوش
که از این کو نتوان برد مگر بر دوشم
بس که از غلغله زهد جهان پر غوغاست
بانگ نی زمزمه وعظ بود در گوشم
یارب اندر شکن سایه آن زلف سیاه
راحتی بخش از این فرقه ازرق پوشم
چه عجب گر نکنم روی ارادت به حجاز
من که در سجده محراب خم ابروشم
می کنم پرده گشایی ز رخ شاهد راز
غیرت لعل لبت گر نکند خاموشم
دیگران از می و من از لب ساقی یغما
گاه سرمست و گهی سرخوش و گه مدهوشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş