شمارهٔ ۱۸
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
تا دیده دلم عارض آن رشک پری را
پوشیده به تن جامه دیوانه گری را
چون مرد هنرپیشه به هر دوره ذلیل است
خوش آنکه کند پیشه خود بی هنری را
شب تا به سحر در طلب صبح وصالت
بگرفته دلم دامن آه سحری را
در عصر تمدن چون توحش شده افزون
بر دیده کشم سرمه عهد حجری را
یاقوت مگر پیش لب لعل تو دم زد
کز رشک چو من جلوه دهد خون جگری را
از روز ازل دست قضا قسمت ما کرد
رسوایی و آوارگی و دربه دری را
تا فرخی از سر غم عشق خبر شد
رجحان دهد از هر خبری بی خبری را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş