شمارهٔ ۱۸۲
ف فرخی یزدی
0
Altın Yaprak
دست اجنبی افراشت تا لوای ناامنی
فتنه سربه سر بگذاشت سر به پای ناامنی
شد به پا در این کشور شور و شورش محشر
گوش آسمان شد کر از صدای ناامنی
دسته ای به غم پابست شسته اند از جان دست
هر که را بینی هست مبتلای ناامنی
مست خودسری ظالم گشته دربه در عالم
فتنه می دود دایم در قفای ناامنی
عقل گشته دیوانه کز چه رو در این خانه
هست خویش و بیگانه آشنای ناامنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş