شمارهٔ ۱۳۶۴
ا اهلی شیرازی
0
Altın Yaprak
از خون دیدها شد کوی تو لاله زاری
بس دیده خاک ره شد کو چشم اعتباری
از جلوه های امکان چندان که نقش بستم
صورت نبست در دل شکل تو گلعذاری
آیینه جمالت هر چند سوخت جانم
هرگر مباد او را بر دل ز من غباری
شادم که رشته جان شد دام صحبت تو
کی بهتر از تو افتد در دام من شکاری
هر چند بار جورت جان سوخت عاشقان را
گر بر کسست ناخوش ما را خوشست باری
خلق از هوای عالم در دست باد دارند
خوش وقت آنکه دارد در دست زلف یاری
اهلی ز سنگ خوبان کنج لحد حصارست
آسوده شو که نبود زین خوبتر حصاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş