غزل شمارهٔ ۲۹
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
امید وصل تو کاری درازست
امید الحق نشیبی بی فرازست
طمع را بر تو دندان گرچه کندست
تمنا را زبان باری درازست
ره بیرون شد از عشقت ندانم
در هر دو جهان گویی فرازست
به غارت برد غمزه ت یک جهان جان
لبت را گو که آخر ترکتازست
در این ماتم سرا یعنی زمانه
بسا عید و عروسی کز تو بازست
نگویی کاین چنین عید و عروسی
طرب در روزه عشرت در نمازست
حدیث عافیت یکبارگی خود
چنان پوشیده شد گویی که آزست
نیاز ای انوری بس عرضه کردن
که معشوق از دو گیتی بی نیازست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş