شمارهٔ ۱۰۹۹

آ آشفتهٔ شیرازی
0 金の葉
دوست میدارم که گیرم دلبری پاکدامن شاهدی جنگ آوری دادخواهان روز حشر از دست تو داوری دارند و تو خود داوری ملک دل چشمت گرفت از غمزه ای کعبه را تسخیر کرده کافری یوسفت چون بنده شد غلمان غلام کی به ببینی سوی چون ما چاکری ایکه چون منصور گفتی حرف حق داربر پاشد اگر داری سری کس ندیده غیر از آن زلف سیاه هندویی کز ماه سازد بستری مدح حیدر عادت است آشفته را ظلم باشد گوید ار از دیگری از دل عشاق خیزد مهر دوست نیست در هر بحر زینسان جوهری

この詩の翻訳を追加する ·

この詩を評価する

まだ評価がありません

星に触れて1から10で評価してください

コメント

コメントするにはログインが必要です。

ログイン

この詩にはまだコメントがありません。最初の一人になってください。

よりよい読書のために Cookie を使っています。あなたのデータは GDPR とトルコの個人データ保護法に従って扱われます。どの Cookie を許すかはいつでも変えられます。