شمارهٔ ۱۱۱
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست
پشه را پرواز با فر همایی مشکلست
مرغ شب را دیدن مهر منیر آمد محال
از گدای ره نشینی پادشایی مشکلست
جسم و جان را لاجرم روزی جدایی اوفتد
لیکن از جانان دل و جان را جدایی مشکلست
بگسلد هر قید را سرپنجه دست اجل
لیک عاشق را ز عشق تو رهایی مشکلست
قطره ناچیز را گو لاف عمانی مزن
دعوی خورشید و جرم سهایی مشکلست
مدعی را گو مزن دم از مقامات علی
نیست را البته لاف از کبریایی مشکلست
گرچه از خون نافه در ناف غزال آمد پدید
لیک هر خون را دم از مشک ختایی مشکلست
شبنمی با خور نمی تابی دم از هستی مزن
زاغی و با طوطیت این ژاژخایی مشکلست
مرده مرده تو را با معجز عیسی چه کار
بنده بنده تو را لاف خدایی مشکلست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş