شمارهٔ ۱۱۴۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمی دانی
گرفتی ملک دل را مملکت داری نمی دانی
همه شب همدم اغیار از یار گریزانی
دریغا طفلی و رسم و ره یاری نمی دانی
عجب فتانی ای چشم سیاه رهزن جادو
که غیر از رهزنی و رسم عیاری نمی دانی
عجب نبود که خون خلق را خوردی به چالاکی
تو ترکی و به غیر از قتل و خونخواری نمی دانی
نه ای چشم سیه پیداست از تو درد بیماری
چه بیماری که درد و رنج بیماری نمی دانی
رخ خورشید پوشیدی و روز خلق شد تیره
تو ای زلف سیه غیر از سیه کاری نمی دانی
همی خندی بر افغانم که تا سایی نمک بر دل
تو آزادی بلی حال گرفتاری نمی دانی
گلت هم صحبت خار است آشفته بکش افغان
بنال ای بلبل عاشق مگر زاری نمی دانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş