شمارهٔ ۲۵۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت
بر قلب حریفان زخط سبز محک داشت
گر بود نمکزار چرا قند و شکر ریخت
گر تنک شکر بود زچه شور نمک داشت
در مسیله جزء دهانت سخنی گفت
کاورد یقین هر که در این مسیله شک داشت
این سرو خرامان نشنیدم زچمن خاست
وین ماه سخن گوی ندیدم که فلک داشت
لعل تو نگین جم و خط بال فرشته
جا اهرهن جادو بر بال ملک داشت
بیگلشن رویت شب دوشین بگلستان
جا مردم چشمم همه بر خار و خسک داشت
با ترک نگاه تو نتابد دل مسکین
دل یکتن و او لشکر ترکان بکمک داشت
ناچار گریزم به پناه شه مردان
حیدر که ازو بیم سماتا بسمک داشت
آشفته از آن غمزه جادو نبرد جان
کاو راست بسی لشکر و این عجر زیک داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş