شمارهٔ ۳۶۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
شمعی چو تو می باید تا بزم بیاراید
شاید نبود گر شمع بی دوست نمی شاید
جز ماه رخت کآورد خال سیه هندو
هرگز نشنیدم ماه هندو بچه ای زاید
آیینه به کف دارد نه بهر خود آراییست
خواهد دل خود از کف بی شایبه برباید
گر خواند و گر راند ور خود کشد و بخشد
سر بر خط فرمانم تا حکم چه فرماید
آن را که سر انگشتان از خون شهان آلست
از خون من درویش کی پنجه بیالاید
هر جا که بود دلبر ما راست بهشت و حور
بی دوست بهشت و حور ما را به چه کار آید
مجنون نکند میلی دیگر به رخ لیلی
بی پرده به حی یارم رخساره چو بنماید
صیدی چو کشد صیاد ناچار بر او بخشد
فریاد که ترک ما بر کشته نبخشاید
ای خضر خدایت داد چون آب بقا در دست
یک جرعه به مسکینان کاین عمر نمی پاید
اسرار می و مستی آشفته ز مستان پرس
مستانه بیا کاینجا هشیار نمی باید
دارم به دل ایساقی بس عقده لاینحل
جز دست علی یا رب این عقده که بگشاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş