شمارهٔ ۴۷۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
زلیلی حسن کس افزون ندارد
خبر زین جلوه جز مجنون ندارد
نوای عشق را تار دگر هست
اگر ساقی می گلگون ندارد
حریفی گر بود مست محبت
هوای باده و افیون ندارد
بدل دستی مرا ننهد طبیبی
که دایم آستین پرخون ندارد
عبث میخانه را بگشوده خمار
خبر از آن لب میگون ندارد
لبت را غنچه خواندم قامتت سرو
که نیکویی جز این مضمون ندارد
خرد گفتا که غنچه کی سخن گفت
ببین سرو آن قد موزون ندارد
بمانی چهره بنما تا نگویند
جز او کس صحف انگلیون ندارد
حریف از زور بازو گشته مغرور
خبر از پنجه بیچون ندارد
علی دست خدا سرپنجه حق
که کس قدرت از او افزون ندارد
مرا آشفته سودایی بسر هست
که این سودا به جز مجنون ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş