شمارهٔ ۶۷۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
ای من اسیر زلف خم اندر خمت شوم
همچون صبا بحلقه مو محرمت شوم
نه خضر یافت زندگی از تیغ عشق تو
ای من قتیل لعل مسیحا دمت شوم
گفتم زبوی زلف تو ناسور زخم دل
لعلش بخنده گفت که من مرهمت شوم
در پرده راست پرده عشاق میزنی
مطرب فدای نغمه زیر و بمت شوم
خورشید گرچه آفت شبنم بود ولی
من دارم آرزو بچمن شبنمت شوم
تا می زلعل ساقی مجلس گرفته ام
جام سفال گفت که جام جمت شوم
تو آهوی ختایی ورم کردنت سزاست
باز آی از خطا که فدای رمت شوم
با ما کمست مهر تو و با رقیب بیش
قربان مهربانی بیش و کمت شوم
شادی نصیبه دگران بود و من بجهد
آشفته گشته ام که اسیر غمت شوم
هستند نوح و آدمت ایشاه در پناه
من در پناه نوح و سگ آدمت شوم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş