شمارهٔ ۸۳۸
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
زآن دهانم داد دشنامی که من می خواستم
بعد عمری دید دل کامی که من می خواستم
جست دل زلف دلارامی که من می خواستم
یافته امشب دلارامی که من می خواستم
سوزی اندر بلبلان افکند و آتش زد به گل
داشت باد صبح پیغامی که من می خواستم
از چه پیر می فروشانم ز جامی خم نکرد
بود در پای خم آن جامی که من می خواستم
بود چشم شوخ او را زلف خالی توأمان
داشت بر کی دانه و دامی که من می خواستم
زاهدی را دید عاشق گشته رندی دوش گفت
جمع شد آن کفر و اسلامی که من می خواستم
با بناگوش تو شد دست و گریبان گیسویت
هم عنان شد صبحی و شامی که من می خواستم
شیخ زد طعنه که آشفته سگ کوی علی ست
شکر شد نامیده بر نامی که من می خواستم
چند روزی شد که شور عشقم افتاده به سر
وه که آمده باز ایامی که من می خواستم
آن کبوتر که هوا بگرفت از بام حرم
شد مجاور بر در بامی که من می خواستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş