شمارهٔ ۸۹۴
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
مرا سودای آن گیسوی پرچین
فراغت میدهد از نافه چین
بت سیمین ما صد چین بمو داد
اگر چین را بود بتهای سیمین
شدی بر آفتاب روخوی افشان
نثار ماه کردی عقد و پروین
بیاد طره شکر دهانی
شده ویران دلم مشکوی شیرین
بخون ناحق من در صف حشر
گوهی بس بود دست نگارین
چرا پامال کردی خون احباب
بخون غیر کردی پنجه رنگین
شب وصل است ای خورشید چون ماه
تو هم در گوشه ای با ماه بنشین
دهل زن گو مزن نوبت که امشب
من این نوبت نخواهم کرد تمکین
اگر عشقت مدد بخشد به نخجیر
ملخ ریزد زناخن خون شاهین
چه نقش است اینکه نقاش ازل کرد
بحسن روی تو پیوسته تحسین
نزاید مادر ایام چون تو
که آیا زین تصرف گشته عنین
چه شد آشفته زان زلف و بناگوش
نه از سنبل ترا شاید نه نسرین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş