شمارهٔ ۹۱۱
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان
که جان بکف بسر ره ستاده پیر بکنعان
هزار سلسله دل ناگهان زجای بجنبد
مگر که زلف سیاه تو بود سلسله جنبان
بهندوان تو نازم هزار بار کز افسون
بر آفتاب و بر آتشکده شد است نگهبان
زباغ بلبل اگر رفت گو برو که سر آمد
بشاخسار محبت هزار مرغ خوش الحان
بهوش باش تو ایشیخ پارسا که همه شب
بکفر زلف دو تا میزند بتی ره ایمان
چرا به تیره شب عاشقان تو رحم نداری
تو را که شد ید و بیضا عیان زچاک گریبان
نه سودمند بسودای عشق آمده عناب
بیار بوسی و فارغ کنم زدست طبیبان
تو میروی همه جا آفتاب وار درآیی
من از قفای تو آیم چو سایه از همه پنهان
زآب دیده سرشکم بشست نامه و گفتی
زچیست نامه آشفته را بخون شده عنوان
مگر که سلسله حب مرتضی زعنایت
برون کند زسر آشفته را خیال پریشان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş