شمارهٔ ۹۳۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من
که مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من
دل من مشکل من بود همانا به جهان
تا نشد خون دل من حل نشد این مشکل من
تو بدل اندری و دل همه جا در پی تست
چند غفلت کند از خویش دل غافل من
بهر دستان تو آریم بهر دستان چون
ناخن از خون کسان رنگ مکن قاتل من
دوش عشق تو ندا داد بآواز بلند
منم آن دجله که شد بهر فنا ساحل من
تخمها کشته حریفان و درودند بکام
تخم ناکشته خدا را چه بود حاصل من
ندهم دامنت از دست من ای دست خدا
گر تو گویی برو آشفته نه ای قابل من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş