شمارهٔ ۹۷۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
دارد قرابتی دل من با دهان تو
دارد شباهتی تن من با میان تو
گویی که این دو بده یکی نقطه از ازل
یک نیمه شد دل من و نیمی دهان تو
و آندم که نقشبند قدر جسم من کشید
گویی که چشم داشت بموی میان تو
وقتی کمر ببستی و گفتی حکایتی
ورنه خبر که داشت زسر نهان تو
با ابروی کمانکش تو قوتم نماند
رستم کجا کشیده بقوت کمان تو
عالم فروگرفته و بیرون زعالمی
ای بی نشان زکه جویم نشان تو
با آنکه کس زسر دهانت نشان نیافت
آیا که ساخت این سخنان از زبان تو
بی جان تو مباد جهان را بجسم و جان
زیرا که زنده اند جهانی بجان تو
طوبی و سرو و سد ره ندارند جلوه ای
در آن چمن که سر بکشد ارغوان تو
آشفته گر مسافر کعبه شدی منال
کردند خار راه حرم پرنیان تو
مقصود تو نه کعبه خانه خدای اوست
باشد حرم بسایه پیر مغان تو
از هول حشر ایمن و آسوده خوش بخواب
خاک نجف شد است چو دارالامان تو
ای دست حق مرا گنه از حد بدر بود
تو غیرت الله و منم اندر ضمان تو
تو یکه تاز عرصه حشر و من آن غبار
هر جا که میروی نگذارم عنان تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş